شنبه ۲ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

اين روزها

.


مدتها بود نيومده بودم. انگاري گذشته ديگه خيلي دوره و غير قابل دسترس. زندگي ميگذره. چه خوب و چه بد بايد گذروندش. اين مدت بالا پايين زياد بود ولي كلا چيز زيادي فرق نكرد. براي كسي كه زندگيش با كار عجين شده اصولا موفقيت هم تو همون زمينه تعريف ميشه. بد نبود. ميشد بهتر باشه. جا افتادم حسابي. كار دائمي هست. برنامه اي براي توسعه ندارم. همين كه هست خوبه. شراكتي يك شركت در كانادا ثبت كردم و شدم مدير فروشش اينجا تو ايران. همينقدر كافيه. اصولا پرداخت ماليات به يك كشور خارجي به جاي دولت ايران لذت ديگه اي داره. آينده بهتري رو هم در پي داره.

حدود يكسال و نيم پيش مورد كلاهبرداري قرار گرفتم از طرف يك خانوم! مي دونم خنده داره ولي تجربه خوبي بود كه ديگه نبايد به هيچ كس اعتماد كرد. اين رو تو وبلاگ ننوشتم اون زمان. موند تا بعد از يك سال كه بخوام دوباره بنويسم مطرحش كنم. دوستي ها و علاقه ها هم به معامله تبديل شده. براي مواجه نشدن با پشيماني و بر هم نخوردم ارامش تنهايي بهترين راه حله.

زندگي رو كلا سخت نگرفتم. پارسال صرف تامين زير ساختها و اوليه ها شد،‌چه امكانات زندگي و چه حيطه هاي كاري. امثال هم كه سال جهاد اقتصاديه صرفا دارم به افزايش نقدينگي و پس انداز فكر ميكنم. كاري به مسائل پيراموني و فروپاشي اقتصادي كشور ندارم. من راه خودم رو ميرم.

موسيقي رو مجبورا ادامه ندادم. استاد ندارم. وقت هم ندارم. طراحي رو شروع كردم و عكاسي. جاهاي مختلف عكس ميزارم و بازخورد خوبي ميگيرم. خيلي جدي نيست برام و هيچ وقت ممر درآمد نيست ولي سرگرمي خوبيه.

دوستان خوبي پيدا كردم. البته در حد دوست. كماكان كسي رو ندارم براي درددل كردن. همه دنبال گوش هستند بيشتر. مي خواند شنيده بشند. ياد گرفتم فقط گوش بدم. همين باعث ميشه عده اي دور و بر باشند. تا زماني هم هستند كه شنيده باشند يا تاييد شند. مسخره ست ولي بازم از هبچ چيز بهتره.

همين
و ديگرهيچ

.


چهارشنبه ۱۸ اوت ۲۰۱۰

ازدواج از دیدگاه اوشو


ازدواج بايد در مرتبه دوم باشد، پديده ي اوليه بايد عشق باشد؛ آنوقت مي توانيد باهم باشيد. اين باهم بودن، بايد يك دوستي و يك مسئوليت باشد. وقتي كه دو نفر عاشق يكديگرباشند، مسئول هستند، از يكديگر مراقبت مي كنند. براي ايجاد چنين مسئوليت ومراقبتي به هيچ قانوني نياز نيست؛ هيچ قانوني قادر به ايجاد آن نيست. در بالاترين حدّ، قانون مي تواند ساختاري تشريفاتي بر شماتحميل كند كه عشق و دوستي شما را نابود خواهد كرد.

 
درعين حال، چون بايد در يك جامعه زندگي كنيد، مي توانيد ازدواج كنيد، ولي ازدواج بايد در مرتبه دوم بماند. ازدواج بايد فقط به اين دليل باشد كه شما يكديگر را دوست داريد؛ ازدواج بايد حاصل عشق شما باشد، نه برعكس. در گذشته چنين بوده كه اول ازدواج مي كردند و سپس مي توانستند همديگر را دوست داشته باشند.
 
 
اين غيرممكن است: كسي نمي تواند عشق را اداره كند، هيچكس قدرت ندارد كه عشق را خلق كند. عشق وقتي روي مي دهدكه اتفاق افتاده باشد.
 
 
مي تواني دو نفر را كنار همديگر قرار دهي. و اين كاري است كه در طول قرون انجام شده است. اين دو نفر را به ازدواج هم مي آوريد. و وقتيكه دو نفر باهم باشند، شروع مي كنند به دوست داشتن همديگر. درست مانند خواهران كه برادرانشان رادوست دارند و برادراني كه خواهرشان را دوست دارند. اين يك ترتيبات تحميلي است. و وقتيكه دو نفر باهم هستند، نوعي ازخوش آمدن و دوست داشتن پديد مي آيد و اين دو نفر به هم متكّي مي شوند و از همديگر استفاده مي كنند.
 
 
ولي عشق؟! اين رابطه اي كاملاً متفاوت است. اگر ازدواج اول بيايد، تقريباً غيرممكن است كه عشق هرگز بتواند رخ دهد.
 
درواقع، ازدواج را براي ممانعت از عشق ابداع كرده اند، زيرا عشق خطرناك است. عشق تو را به چنان اوج هايي از خوشي وسرور و شعف و شعر مي برد كه براي جامعه خطرناك است تا به مردم اجازه دهد تا چنان بلندايي بالا بروند و چيزها را از آن ژرفاها و از آن بلندي ها ببينند. زيرا اگر فردي عشق را بشناسد، ديگر چيزهاي ديگر هرگز او را ارضاء نخواهند كرد. آنوقت ديگر نمي تواني او را با يك حساب بانكي درشت راضي نگه داري، نه. حساب بانكي درشت كمكي نخواهد كرد، اينك او چيزي درمورد ثروت واقعي مي داند.
 
اگر انساني عشق را شناخته و آن بلندي هاي شعف انگيز را تجربه كرده باشد، قادر نخواهي بود كه او را جذب بازي هاي سياسي كني. چه اهميتي دارد؟! قادر نيستي او را به كارهاي زشت غيرانساني وادار كني. او ترجيح مي دهد كه انساني فقير باقي بماند، ولي عشقش جاري باشد. زماني كه عشق را بكشي ــ و ازدواج تلاشي است براي كشتن عشق ــ وقتي كه عشق را بكشي،آنگاه آن انرژي فرد كه ديگر در عشق مصرف نمي شود، در دسترس جامعه است تا از آن بهره كشي شود.
 
 
مي تواني از او يك سرباز بسازي، او سربازي خطرناك خواهد بود. او آماده است تا بكشد ــ هربهانه اي كافي است كه او براي كشتن يا كشته شدن آماده شود. او لبريز از ناكامي ها و خشم هاست: مي تواني او را به هرجهتِ جاه طلبانه اي سوق بدهي.
او يك سياست كار خواهد شد....
 
 
كساني هستند كه عشق را نشناخته اند. عشقي كه ناكام مانده باشد، به طمعي عظيم تبديل مي شود: عشقِ ناكام مانده به خشونتي عظيم تبديل مي شود و تو را وارد دنياي جاه طلبي ها مي كند. عشقِ ناكام مانده، بسيار ويرانگر است.
 
 
ولي جامعه به افراد ويرانگر نياز دارد. به ارتش هاي بزرگ نياز دارد؛ به ارتش هايي از سياست بازها نياز دارد، به لشگرهايي از منشي ها، كارمندان دفتري و غيره نياز دارد. جامعه به افرادي نياز دارد كه بتوانند هركاري را انجام دهند. زيرا آنان در زندگي،هيچ چيز والا را نشناخته اند. آنان هرگز لحظاتي شاعرانه را در زندگي لمس نكرده اند؛ آنان مي توانند تمام عمر به شمارش پول ادامه بدهند و فكر كنند كه همه ي زندگي همين است.
 
عشق خطرناك است.
 
من مايلم كه عشق در دسترس همه قرار داشته باشد. و اگر ازدواجي صورت مي گيرد، بايد محصولي جانبي از عشق باشد و بايددر مرتبه دوم قرار بگيرد.
 
اگر روزي عشق از بين رفت، براي ازبين بردن ازدواج هيچ مانعي نبايد وجود داشته باشد. اگر دو نفر بخواهند ازدواج كنند، هردوبايد باهم توافق داشته باشند. ولي براي طلاق گرفتن، حتي اگر يك نفر بخواهد طلاق بگيرد، همين بايد كافي باشد. براي طلاق نبايد به توافق دو نفر نياز باشد. هم اكنون، براي ازدواج هيچ مانعي وجود ندارد. هر دو احمقي مي توانند به اداره ثبت بروند وازدواج كنند! ولي براي طلاق هزار و يك مانع وجود دارد.
 
 
اين رويكردي بسيار جنون آميز است.
 
 
به نظر من، وقتي دو نفر بخواهند ازدواج كنند، انواع موانع بايد ايجاد شود: بايد به آنان گفته شود: ”دوسال صبر كنيد. دوسال باهم زندگي كنيد و پس از دو سال، اگر بازهم مايل به ازدواج باهم بوديد، برگرديد.“
 
 
مردم بايد مجاز باشند باهم زندگي كنند تا بتوانند خودشان را بشناسند و ببينند كه آيا باهم جور هستند يا نه؟ آيا مي توانند در زندگي باهم يك هماهنگي ايجاد كنند يا نه؟
 
 
ولي هركسي مي تواند به دفتر ثبت ازدواج برود و ازدواج كند و هيچكس برايشان مانعي ايجاد نمي كند. اين مسخره است. ووقتي بخواهي كه جدا شوي، آنوقت تمام دادگاه ها و قانون و پليس و همه هستند تا مانع تو شوند! جامعه با ازدواج موافق است و باطلاق مخالف.
 
 
من نه با ازدواج موافق هستم و نه با طلاق. به نظر من، بين مردم فقط بايد يك رابطه دوستانه، يك مسئوليت و يك حمايت وجودداشته باشد. و اگر آن روز دور است، تا آن زمان نبايد اجازه داد كه ازدواج امري آسان باشد. مردم بايد فرصت بيابند تا يكديگررا آزمايش كنند، در انواع موقعيت ها با هم زندگي كنند. ازدواج، فقط به دلايل احساسات شاعرانه و عشق در نگاه اول، نبايد مجازباشد.
 
 
بگذار اوضاع خنك شود، بگذار اوضاع معمولي شود، بگذار تا ببينند چگونه با زندگي معمولي و مشكلات روزمرّه كنار مي آيند و تنهادر آن صورت بايد مجاز باشند كه با هم ازدواج كنند.
 
 
آن ازدواج نيز بايد موقتي باشد. شايد بايد هر دو سال يك بار بازگردند و آن را تمديد كنند؛ اگر برنگشتند، ازدواج پايان يافته است.

 
مجوز ازدواج بايد هردوسال تمديد شود و اگر بخواهند از هم جدا شوند، هيچ مانعي نبايد ايجاد شود.


شنبه ۸ مهٔ ۲۰۱۰

من بي تو ذاتا يك مرده ام

.

نمي دانم چند روز گذشته است
گرچه سالياني طولاني به نظر مي رسد
پا به سن گذاشتم
پير شدم
به خاطر اين جدايي.

نمي دانم چند سال گذشته است
اولين اشكي كه از چشمانم چكيد
آنگاه كه پناهگاهي جز نوشته هايم نداشتم
تو ساكت شدي
و من گريه هايم را فرياد زدم
سالهايي بس طولاني
شايد هم يك عمر
چون يك ني شدم با حكايت حزينش
همه چيزم را بردي
اميدم را
زندگيم را
همه رابردي
مرا فراموش كردي

گم شده ام
راهم را نميابم
و تو را مي جويم
در حاليكه اميدي به نجات از تاريكي ام ندارم
و من ذاتا بي تو خود تاريكي ام
و براي اولين بار از باختن ترسيدم
و شايد باختن اين مبارزه 
و چون هنوز زنده ام...
كور سوي اميد باقيست.

و باز تو ساكتي
سكوت حق توست
كشتن من نيز
چه
من بي تو ذاتا يك مرده ام.


پ.ن. اين روزها بسيار دلتنگم... باز يك شب را تا به صبح به تو فكر كردم ... چاي، سيگار و اشك و روياي تو


.

یکشنبه ۲ مهٔ ۲۰۱۰

روزنامه

.

روزهاي پركاري رو ميگذرونم. مشغله به قدري زياده كه فرصت براي سر خاروندن ندارم ولي با همه اين اوصاف سرگرمي قديمم يعني كوه رفتن رو مدتيه شروع كردم. هر آخر هفته يك جا.

مدتيه دنبال يه گروه خوب گوهنوردي و پياده روي ميگردم كه حداقل تنها نرم ولي متاسفانه افراد با علايق مشابه كم پيدا ميشند يا اصلا پيدا نميشند.

ببينيم چه خواهد شد



.



شنبه ۳ آوریل ۲۰۱۰

يك سال آضگار (آذگار؟ آزگار؟شايدم عاضگار؟)


.


گذشته اي دور بود
آنكه رفت و بازنگشت
آنكه بازگشت و نديد


پ.ن. يك سالگيمان را گرامي ميداريم؛ همين!
وسايل اياب و ذهاب هم نداريم. لطفا با اتوبوس شركت واحد خودتون باييد و خودتون بريد!


پنجشنبه ۱ آوریل ۲۰۱۰

سيزده بدر

.

دومين سيزده بدر در تنهايي. خونه مي مونم تمام روز رو. حس جمعيت زياد و شلوغي و كثيفي رو ندارم.

ديشب براي خودم حس غريبي داشتم. نوعي اطمينان و آرامش قلبي. آن قديمها اينكه روزي در تنهايي بميرم نگرانم ميكرد. اين روزها ديگه هميشه انتظارش رو دارم. به نظر مي رسه سرنوشت محتوممه. بميرم بي آنكه كسي بدونه. حس آرامشي كه به آدم ميده بي نظيره.



پ.ن. نوشته اي نوشتم در تحليل دوستيابي و ازدواج اينترنتي. هنوز به تكميل نياز داره. اميدوارم فرصت تكميلش باشه.

.


شنبه ۲۰ مارس ۲۰۱۰

عيد

.

امسال رو مثل پارسال پيش بابا هستم. تو 780 كيلومتري تهران. لب مرز. 30 كيلومتري نوار مرزي. من و اون و خواهرش كه البته اين آخري چند هزار كيلومتر راه اومده كه اينجا باشه. تو برف و سرما و يخ. هواي زادگاه چه دل انگيزه.

به طرز شگفت آوري خالي از آرزو هستم. هيچ چي. به نظر ميرسه خيلي قانع شدم. به اينكه هر چه پيش آيد خوش آيد. تو قيد اين نيستم كه زندگي چه مي تونه بهم بده. هر چه داده برام خوب بوده. هر چه هم كه بخواد بده ... خدا بده بركت. ما كه راضي ايم.

بابا داره از تنهاييش نهايت استفاده رو ميكنه. همينكه راضيه من هم راضي ام. از ديشب كه رسيدم تا الان يه سري كار بهم داده كه انجام دادم. سيم كشي و بنايي و نجاري. بعدشم چند جايي با هم رفتيم، يكي دو تا خريد و سر زدن ها و اينا. راننده آژانس در اختيار هستم براي اين چند روز. هم اينكه وصيت كرد اگر چيزيش شد سهم الارث دو پسر و يك دخترش برابر باشه،  يعني دختر برابر پسر. ما كه از اولش حرفي نداشتيم ولي نمي دونم چرا اين روزها از اين نوع وصايع و نصايح زياد ازش مي شنويم.

همين

سال نوي همه مبارك.


پ.ن. فكر مي كردم به عيد پارسال. به تمام اتفاقاتي كه سال گذشته افتاد. چي فكر ميكردم  چي شد. به اين نتيجه رسيدم: سال 1388 يكي از بهترين سالهاي زندگيم بود. بسيار بيشتر از آنچه كه فكر ميكردم به دست آوردم. بسيار پربار بود. تو اين سال دو اتفاق غير منتظره برام افتاد كه هر دو نقاط عطفي بودند كه باعث جهشهاي بزرگ تو زندگيم شدند. سومي مونده. سال 1389 سال شروع مرحله سوم خواهد بود كه نقطه عطفي كه از اون حاصل ميشه بسيار بزرگتر و مهمتر از نقطات عطف قبلي خواهد بود.
ببينيم  چي پيش مياد

در ضمن... از ليست قبلي سوئد منتفي شد.


.


پنجشنبه ۱۸ مارس ۲۰۱۰

چند راهي

.


ايران، كانادا، سوئد ... مسئله اين است

بدترين شرايط زماني پيش مياد كه بخواي سرنوشت زندگيت رو از بيخ بسازي و بياري بالا. لذت آزادي انتخاب در كنار مشكل تعداد انتخاب كه راههاي زيادي پيش روت ميزارند بدون اينكه بتوني يكي رو به يكي ديگه در ظاهر ترجيح بدي.

ولي دارم به نتيجه مي رسم. به سختي. فقط جسارت تصميم گيري لازمه و قبول ريسكش... باشد كه رستگار شويم



.

سه‌شنبه ۱۶ مارس ۲۰۱۰

شب عيد

.


تو اين روزهاي آخر سال همه چيز دوندگيه و تلاش. شلوغترين روزهاي عمرم رو دارم مي گذرونم. تا حالا به ياد ندارم اين همه گرفتار باشم. گرفتاري خوب. تنها ايرادي كه هست اينه كه آبياري نهالي كه تازه در حال رشده رو با تاخير مواجه مي كنه. اين نهال توجه لازم داره براي اينكه اصلا مشخص بشه تداوم خواهد داشت يا نه. اين موضوع يك طرف، كارهاي شركت يك طرف، پروژه هاي دچار تاخير يك طرف، كارهاي عمه هم يك طرف. عمه اي كه ديگه براي اثبات مهاجرت دائميش براي آخرين بار اومده كه لوازم منزلش رو بفروشه.


زندگي به شدت تمام در حال جريانه


آخر هفته عازم سفرم. براي سه روزمنزل پدري خواهم بود. بعد دوباره برميگردم تهران براي ادامه كارها


همين!


.

چهارشنبه ۲۴ فوریهٔ ۲۰۱۰

حكايت جدايي

.


مرد به زن گفت:
تو را دوست دارم
خيلي زياد
همانگونه كه قلبم را چون جسمي شيشه اي در مشتهايم مي فشارم
تا جايي كه دستانم خونين شوند
بشكنند
در نهايت محبت

مرد به زن گفت:
تو را دوست دارم
خيلي زياد،
كيلومترها عميق، كيلومترها صادقانه
صد در صد، هزار و پانصد درصد
بي نهايت در صد ...

زن به مرد گفت:
آري، ديدم
با لبهايم، با قلبم، با مغزم؛
با عشق، با ترس، با احترام.
و اكنون هر چه بگويم
آن است كه تو در تاريكي زمزمه وار به من آموختي

و من ديگر
مي دانم:
خاك
-چون مادري زيبا رو-
آخرين و زيباترين فرزندش را شير خواهد داد ...
ولي چه كنم؟
گيسوانم پيچيده اند
بر انگشتان درحال مرگت
و زنده ماندن ديگر امكان ناپذير است.

تو
بايد بروي،
در حاليكه
به چشمان كودكي تازه متولد شده مي نگري ...

تو
بايد بروي،
و مرا ترك كني.


يكديگر را در آغوش گرفتند


كتابي بر زمين افتاد ..

پنجره اي بسته شد ...

و آنگاه جدا شدند ...


ناظم حكمت ران






.

دنبال كننده ها