دوشنبه ۲۸ سپتامبر ۲۰۰۹

امروز




حدود ساعت 4 بعد از ظهر زنگ زدم:
«سلام، نمايشگاه كتاب هست و مي خوام براي بچه ها كتاب بخرم. اجازه ميدي با هم بريم يا من برم بخرم بيارم در خونه بدم؟»

يك لحن سرد و خشك:
«ليست ميدم بهت. خدا حافظ!»

«خدا حافظ!»


گوشي رو قطع ميكنم و مشغول كارهاي خودم ميشم. بيست دقيقه بعدش گوشيم زنگ مي خوره. عمو صحبت ميكنه:
«وكيلش الان بهم زنگ زد براي چهارشنبه عصر قرار بزاريم. هستي؟»

«آره هستم»

گوشي رو ميزارم.

ده دقيقه بعدش تلفن زنگ مي خوره. ور ميدارم. خودشه. يك لحن تند و عصباني:
«تو از ما چي مي خواي؟ چرا مزاحم ميشي؟ زنگ زدي افكارم مغشوش شد. فرض كن ما مرديم، نيستيم!»

«نمايشگاه كتاب هست، ‌خواستم بپرسم خودم كتاب بگيرم يا مي تونم بچه ها رو ببرم، خودتم بياي بد نيست ... »

حرفم رو قطع ميكنه:
«نمي خوايم! ... مي فهمي؟ بچه ها نمي خواند تو رو ببينند! .... تو براشون مردي ... »


ديگه گوش نمي دم ... ميزارم حرفهاش رو بزاره. مغزم كرخته. نمي خوام بفهمه بغضم رو. يك كلمه ميگم:
«خدا حافظ»


گوشي رو ميزارم.

ساز رو ور ميدارم و با مضراب ور ميرم ...



با خودم فكر ميكنم ... فكر ...


اين بار فكر كنم تقصير خودم بود. ولي ديگه كاري از دستم بر نمي آد. هر چه پيش آيد خوش آيد. ديگه پا پيش نمي زارم. نمي زاره بچه ها رو ببينم. براي اونها من مردم. مرده رو با دنياي زندگان كاري نيست.

موضوع براي من ديگه تمام شده ست.




همين



پي نوشت:
تو اين پست بحثي شده بود. طبق معمول همه احساسي نظر داده بودند. آدمها تا وقتي مجردند و تو خونه پدر و مادرهاشون رويايي به پديده زندگي نگاه ميكنند ولي وقتي يهو با واقعيتها ومسئوليتهاي زندگي مواجه ميشند تمام اون خيالپردازيها و روياهاشون نقش بر اب ميشه. اونجا ترافيك زياد بود اينجا پاسخ رو مي نويسم:

مشكل عمده افراد در اين زمينه ها اينه كه هدفشون خيلي كوچيك و محدوده.
پسرها به وصال فكر ميكنند و براي بعدش هيچ ذهنيت و برنامه اي ندارند، بهش كه مي رسند بي انگيزه ميشند. دچار خلا ميشند. دوباره دور رو شروع ميكنند با يكي ديگه. و باز دوباره و دوباره.

دخترها همه چيز رو تو ازدواج مي بينند. بزرگترين مشكلشون اينه كه ازدواج كنند و شخص مناسب رو پيدا كنند. به محض اينكه خرشون از پل مي گذره تمام! ديگه هيچ چي نيست. چون هيچ برنامه اي براي رشد و تكامل و پيشرفت همه جانبه خود و خانواده ندارند دست به دامان بچه ميشند. وظيفه شون ميشه توليد مثل و بچه بزرگ كردن و غذا پختن و لباس شستن، طوري كه حتي خانواده و مخصوصا شوهر فراموش ميشه. و بعد شاكي ميشند از اينكه چرا اجازه داده نمي شه تو نقششون باشند. چرا بهشون احترام نمي شه و ... .

اشكال از بي هدفيه. اشكال از درونه نه چيز ديگه. گاهي خوبه بي ملاحظه و بي رحمانه خودمون رو نقد كنيم و هميشه كليشه ها و شعارها رو همينجوري نپذيريم.


.


1 نظر - بي نصيبمون نزاريد:

nazi گفت...

salam chi begam valla.bache ham pedar mikhad ham madar.ishalla bekheir begzare.darmorede edame matlabet ham age baztar negah konim in ghazie tu hameye masaele ejtemaii va siasi hatta dide mishe.be 1 hadaf ke miresim dg hame chi tamume.mirim daneshgah dg dars nemikhunim.enghelab mikonim dg ba baghoash kari nadarim.haminim dg...

.

دنبال كننده ها