سه‌شنبه ۲۹ دسامبر ۲۰۰۹

تهران

.

زنده ايم

همين


و البته هنوز اينترنت نداريم.


.

دوشنبه ۲۱ دسامبر ۲۰۰۹

غيبت صغري

.


رسما وارد مرحله جديد مي شويم.

از الان به مدت نامشخص از اينترنت دور خواهم بود تا زماني كه تهران كاملا مستقر بشم و مجددا اينترنت دار شم.

اين چند روزه دست تنها خيلي سخت بود كارها. تهران هم فكر كنم همينطور بشه. چندين بار آرزو كردم كسي بود كمكم مي كرد.


تا بعد.



.

چهارشنبه ۱۶ دسامبر ۲۰۰۹

سوگنامه

.


پشيمان شديم از اين پست - پاك شد!


.

سه‌شنبه ۱۵ دسامبر ۲۰۰۹

پنجره جديد

.


دو روز تهران بودم. صبح روز اول قرارداد كار. عصر روز اول و تمام روز دوم به دنبال جايي براي سكونت.

كار بد نيست. حقوق و مزايا خوبه. محل كار سالمه و البته شديدا مقرراتي و ضابطه مند. برام بد نيست. اين اواخر خيلي بي نظم بودم. چه كار و چه خواب و چه بقيه ابعاد زندگي.

كل پول رهن محل مسكوني رو شركت مقصد بهم وام داد. بدون بهره و بلند مدت. مي زارم به حساب اينكه دارند قفل و زنجيرم مي كنند به شركت. از نظر من اشكالي نداره.

وقتي به دوستان گفتم شب جايي براي ماندن ندارم مسابقه اي بود براي دعوت و جالب اينكه براي مشورت درب منزل يكيشون كه رفتم ديگه نزاشت جاي ديگه برم. كسي كه فكر نمي كردم اينقدر مهمان نواز باشه.

اول ديماه روز شروع به كارم خواهد بود. روزهاي پر تراكمي پيش رو خواهم داشت. اينجا با همه همسايه ها خداحافظي كردم. احتمالا بدو استقرار اينترنت هم نداشته باشم. رفتم بنگاه و از اونجا با مالك صحبت كردم. گفت پول پيش اينجا رو بخوام بهم ميده تا هر وقت خواستم تخليه كنم. شايد تعارف مي كنه. با اما و اگرهاي احتمالي مشكل دارم. نپذيرفتم چون نيازي نداشتم.

صبح كه رسيدم اينجا تا الان بعضي دوستان زنگ مي زنند نتيجه كارهاي ديروز رو مي پرسند. بهشون اطمينان ميدم جايي پيدا كردم براي سكونت. قرار شد اندك لوازم منزل رو كه دارم با باربري به صورت عمومي بفرستم كه اقتصادي تره. يكي از دوستان خودش ميره باربري تهران تحويل مي گيره مي بره منزل جديد تا من بعدا برسم.

واقعا مي مونم جواب اين همه محبت رو چطوري بدم.

با بابا و عمو هم صحبت كردم و جريان رو گفتم. فقط مي مونه اين پروژه اي كه الان دستمه و در موردش تعهد دارم. فكر كنم با تاخير مواجه شه. بايد يه فكري براش بكنم يا همون تهران از بين دوستان برنامه نويس كمك پيدا كنم براي اتمامش. خدا بزرگه.

ببينيم آينده چي ميشه.

.

جمعه ۱۱ دسامبر ۲۰۰۹

روزهاي آينده ...

.


جسارت لازمه براي ريسك.

يكشنبه تهران خواهم بود. براي مذاكره براي شغلي كه بهم پيشنهاد شده و اجاره كردن يك كلبه درويشي.

تنها چيزي كه مي تونم بگم اينه كه
.
.
.

دوستان خوبي دارم:

مدير شركت و همكارانش
بنگاه مسكن
و دوستاني كه هر كدام آمدنم رو شنيدند آشكارا خوشحاليشون رو ابراز كردند.


-------
پي نوشت
1. بابا زنگ زد، با واسطه هم صحبت كردم. كسي كه آگاهانه و از روزي لجبازي خودش رو داره ميندازه تو چاه كاري براش نميشه كرد.
2. به سمت كوههاي مه آلود خيره ميشوم. مسيري طولاني در پيش رو دارم. اول تهران و بعد خارج از ايران.
3. عامدانه شركتي رو انتخاب كردم كه محيطش عاري از سيگاره.
4. همين سه تاي بالا.
.

دوشنبه ۷ دسامبر ۲۰۰۹

اين روزها ...

.


اين روزها مي خوابم چون نمي خوام سيگار بكشم و بيدار ميشم به خاطر اينكه هوس سيگار مي كنم.


يادش بخير ... همين 6 ماه پيش لب به سيگار نمي زدم.... چه زود همه چيز تغيير مي كنند، بدون اينكه آدم خودش متوجه باشه.



.

.

دنبال كننده ها