.
تهران كه بودم يك هفته هر روز كار بود و تلاش، خانواده و بچه ها.
تهران كه بودم عادت داشتيم آخر هفته ها دست جمعي خارج شهر باشيم، كم كمش امامزاده داوود، لواسان، فشم و ديزين و ... .
تهران كه بودم عادت داشتم به خريد عمده از ميدان تره بار.
تهران كه بودم عادت داشتم به ديد و بازديدها و مهمانيها، به شلوغي و سر و صدا.
تهران كه بودم ... .
تبريز كه رفتم شد خريد هفتگي، ميوه و سبزي و كيك و بيسكويت.
تبريز كه رفتم شد گاه به گاه بازار و راسته كوچه و بازار گرجيها.
تبريز كه رفتم دور و بريها هم فرق كردند. چه به خوب و چه به بد.
تبريز كه رفتم سفرها ديگر تنهايي انجام ميشد به سرزمين پدري ولي باز هم خوب بود.
تبريز كه رفتم ... .
الان دوباره تهرانم،
بزرگترين خريدم عبارت است از نيم كيلو ميوه و نيم كيلو سيب زميني - كه بايد كلي به فروشنده توضيح بدهي كه بيشتر به دردت نمي خورد - و چند تا نان.
و تنهايي و ديوارها و سقف و نوري كه از پنجره مي تابد،
و سكوت و كار.
تا كي؟
نمي دانم.
پي نوشتها:
1. چند بار سعي كردم اطراف دوري بزنم. جز مصرف بنزين و خستگي چيزي نماند. خيابانها و محله هايي كه گاه باعث لبخندم شدند و گاه آه حسرت و گاه پوزخند. تنهايم در ميان تن ها. كاش شادي هم خريدني بود.
2. توصيه مي كنند دوستي بيابم. براي مني كه عمري همه دوستيهايم جز كار دليل ديگري نداشته سخت است. خوش به حال جوانترها.
3. ياد شعر «خوش آمدي اي بانوي من» ناظم حكمت افتادم. بتن چهل ساله و آهنهاي پنجره اش الان اينجاست، ايناهاش! همين جا!
4. اگر از احوالات مي پرسيد همه چيز عاليست و ملالي نيست جز دوري روي شما.
5. اين وبلاگ نياز به خانه تكاني دارد. جاروها و گردگيرها را نمي دانم كجا گذاشته ام!
6. سال نو هم مبارك
(لبخند)
.
3 نظر - بي نصيبمون نزاريد:
همین که فعلا تهرانی و از تبریز خلاص شدی یه قدم جلو رفتی . خودت رو پیدا میکنی . کماکان رو همون پیشنهاد دوست یابی هستم و همون رو تجویز میکنم .
hamine dge..bazi chiza vaghean vase adam geroon tamoom mishe..oonghadri ke ta akhare omr majboori pardakht konande bashi..bad taze akharesham hame talabkaran az adam..vali fek mikonam ozat bad nist kheili..yani az in badtaram mitoonest beshe
عادت کردن که بد است بی تردید. عادت کردن به هر چیزی بد است چون باعث می شود دیگر نبینیم زیباییها را. از بس می بینیم و عادت کرده ایم!
اما اینکه خوش به حالِ جوانترها...روزهایی که می روند..چیزی جا میگذارند. شبیهِ تجربه مثلاً ...چیزی که مثلِ شادی خریدنی نیست اما من مطمئنم که شما داریدش& همانطور که من. همانطور که همه.
تجربه که پاداش تمام شدنِ لحظه اسـت, و البته فکر کردن بهش و درست به کار بردنش یکی از همان چیزهاییست که شادی را می آورد؛ آن هم در ابعادِ بزرگ.
و نا امیدی و باورِ یکنواختی دقیقاً همان چیزی است که شادیها را می خورد...
کاش مراقبِ شادیهایمان باشیم
:)
ارسال يک نظر