جمعه ۲۲ ژانویهٔ ۲۰۱۰



.

فرصت يعني در زمان مناسب در مكان مناسب بودن و البته آمادگي قبلي هم شرط اصليست. زندگي همه اش شده است اين كه در زمان مناسب در مكان نامناسب هستي يا در زمان نامناسب در مكان مناسب. آن وقت به اين نتيجه مي رسي كه براي استفاده از فرصتها بايد حداقل 10 سال كوچكتر مي بودي. يك مشكل ديگر پيش مي آيد: آنوقت هم كه اين تجربه را نداشتي. يعني همان آمادگي. زندگي ات ميشد باز همان چرخه اي كه از درونش بيرون آمدي. هر چه باشد تفاوت تو با آنها اين است كه كوله باري از تجربه داري. به هر حال ... مسخره تر از اين نمي شود. مي خواهندت چون با ادبي، ملاحظات را رعايت مي كني، آدم خوبي هستي، كمكشان ميكني، ... ولي هيچكس نمي پرسد در پس چهره اين آدم آرام چه نيازهاييست و چه تمناهايي. يا بدبينانه اينكه دستت را كه رو بازي ميكني كسي باور نمي كند آنچه را كه نشان مي دهي. همه ياد گرفته اند رياكاري را، حقه بازي را. عاملند و چنين انتظاري نيز دارند. دروغ را بيشتر از راست مي پذيرند و باور ميكنند. به قولي ... اينجا ايران است، همه اينطور ياد گرفته اند و عادت كرده اند.

مي نشيني به در و ديوار نگاه ميكني. بلند مي شوي اتاق را قدم ميزني. لامصب بزرگتر از نيازت است. مي نشيني كمي كار ميكني. يا كتابي باز ميكني. فكرت مغشوش است. آيا اشتباه ميكنم؟ كتمان كنم؟ دروغ بگويم؟ هي از خودت مي پرسي و مي پرسي. بي نتيجه. دوباره در و ديوار را نگاه ميكني. دوباره بلند ميشوي قدم مي زني. دوباره كار ميكني يا كتابي باز ميكني. و باز دوباره.


پ.ن.: امروز بهشت زهرا رفتم پيش آنا. بنده خدا هنوز هم نگران من است مبادا از مدرسه فرار كنم. ديشب خوابش را ديده بودم. مال زمان 7 سالگي. بيست و دو ساله بودم كه رفت. يكي دو ساعتي كه پيشش بودم تمام غصه هاي دنيا را خالي كردم و آمدم. باز خدا رو شكر كسي را در تهران دارم كه بي منت و بهانه مهمانش شوم و بي دغدغه و خجالت پيشش گريه كنم.

.

0 نظر - بي نصيبمون نزاريد:

.

دنبال كننده ها