شنبه ۲۳ ژانویهٔ ۲۰۱۰

ساعت چهار ... نيستي

.


ساعت چهار ... نيستي
ساعت پنج ... نيستي
شش ...
هفت ...
روز بعد ...
و روزهاي بعد ...


كتاب مي خوانم
درونش تويي
ترانه گوش مي دهم
درونش تو
مي نشينم غذايم را مي خورم
روبرويم تو نشسته اي
كار ميكنم
روبرويم تو


زيباترين دريا، درياييست كه هنوز كشف نشده
زيباترين كودك، هنوز به دنيا نيامده
زيباترين روزهايمان، هنوز تجربه نشده اند
و زيباترين جملاتي كه بايد به تو بگويم، هنوز گفته نشده اند


و او اينك چه مي كند؟
الان، همين الان
خانه است يا در خيابان؟
كار مي كند يا آرميده
شايد دستش را بلند كرده
و اين حركتش چگونه آن بازوي سپيد و بلندش را به نمايش مي گذارد

او اينك چه مي كند؟
الان، همين الان
شايد بچه گربه اي روي زانوانش گرفته، نوازش مي كند
شايد قدم مي زند، در حال بلند كردن پايش
آن پاهاي نازنيني كه در آن روزهاي تيره ام او را به سمتم مي آوردند

آيا به من فكر مي كند؟
يا چه مي دانم ... اينكه چرا لوبيا نمي پزد؟
و يا شايد به اينكه چرا بسياري از انسانها چنين تيره بختند؟

او اكنون به چه فكر ميكند؟
الان، همين الان


ناظم حكمت


.

3 نظر - بي نصيبمون نزاريد:

نرگس گفت...

این شعرِ همیشه من را دیوانه می کند مخصوصاً آن قسمتِ زیبا ترین دریا...

پستهای نخونده رو هم خوندم. زندگیِ جدید باز هم مبارک...آرزو می کنم همونجوری که کم و کاستیهای خونتون تکمیل می شه، خلاء هایی رو که تووی روح و روانتون حس می کنید به بهترین و شایسته ترین وجهِ ممکن پر بشه و می دونم که میشه. لبخنـــــــــــــد.

nazi گفت...

kheiliiiiiiiii ghashangeeeeeeeeee.kheiliiiiiiiiiii.

الي گفت...

اسم ناظم حكمت رو شنيده بودم ولي شعري ازش نخونده بودم جالب بود.
كامنتي كه گذاشتيد جالب بود به ويژه جمله اخرش. از اون ادمهايي كه گفتيد تو تهران فتو فراونون. بيشتر اشنا ميشيد باهاشون

.

دنبال كننده ها