.
بهترين راه حل براي پيشگيري از عواقب فكر و خيال كاره. همزمان 4 جا كار ميكنم، در سمتهاي مختلف. شب هم كه مي رسم منزل كار روي يك پروژه كه شخصي گرفتمش شروع ميشه. اما همين كار مستمر و بي وقفه هم نياز به توقف ولو كوتاه داره. تو همين هفته گذشته براي سه نفر كار پيدا كردم. كاملا اتفاقي (فرض مي كنيم اتفاقي) ازم پرسيده ميشه كاري سراغ داري؟ به اولين كسي كه به ذهنم مي رسه زنگ ميزنم و مشخصات جوينده كار رو مي گم و جالب اينكه بلا استثنا نفري كه بهش زنگ زدم نيازمند چنين فرديه. تا حدي كه براي دختر خانم تازه فارغ التحصيل صاحبخانه هم كار پيدا كردم. خودم فكر نمي كردم اينقدر برش داشته باشم ولي به نظر مي رسه هر كس كه معرفي ميكنم مورد تاييده. به هر حال اين هم كاريه واسه خودش. به خودم اميدوار شدم.
ديشب پس از مدتها به يك مهماني دعوت شدم. چقدر هم چسبيد. از هر دري صحبت كرديم. شاعر و آهنگسازي هم در جمع بود كه كمي مشاعره كرديم. تسلط من به ادبيات مدرن تركيه براش جالب بود و علاقمند بود بيشتر در اين مورد با هم صحبت كنيم. قولش رو گرفتم سر صحنه ضبط و استوديو همراهش برم. برام جالبه. هرچند سبك زندگي سوپر استارها هيچ وقت جذبم نكرده.
از ساعت تقريبا 9 صبح تا 5 عصر يك سره گوشيم زنگ مي خوره اين روزها. قرارداد پشتيباني كه بستم باعث شده تقريبا از همه شركتها و كارخانجات مطرح باهام تماس داشته باشند. برام خوبه ارتباطاتم رو به حداكثر برسونم. قدر اين شرايط رو هم مي دونم.
چند روز پيش يكي از دوستان سوالي ازم پرسيد كه هنوز فكرم رو مشغول نگه داشته. اگر برگرده چه مي كنم؟ اون موقع جواب داده بودم كه بر نمي گرده. برگرده هم شرايط ديگه اون شرايط قبلي نيست. فكر كردم و فكر كردم و فكر كردم. پاسخ كماكان همون بود. برگشتنش امكان ناپذيره. اين رفتن هميشگي بود. ولي تكليف حال چيه؟ جوابم اينه: كار! غير از كار هيچ راه ديگه اي برام قابل تصور نيست. با تمام قوا دارم سعي ميكنم خودم رو مشغول نگه دارم كه درگير افكار مزخرف نشم. بي تعارف خودم خوب ميدونم كه شانسي براي زندگي دوم و تشكيل خانواده ندارم. با وجود قطع كامل و مطلق ارتباط به هر حال اسمش روي آدم هست. چند وقت پيش يكي بهم گفت كه اگر هم كسي رو پيدا كني معمولا اين سوال پرسيده مبشه كه مثلا چرا دادگاه صلاحيت نگهداري از بچه ها رو به من نداده. حتما چيزكي بوده كه اينطوري شده. حالا بيا و درستش كن. تو اين مورد من ترجيح ميدم روي سوال رو پاك كنم!
زندگي به آرامي در جريانه. اصلا نمي فهمم كي شب ميشه و كي صبح ميشه. اينطوري براي خودم خيلي بهتره.
فعلا همين
.
2 نظر - بي نصيبمون نزاريد:
روزمرگیِ شیرین؟
هوم...
تازه! نا امیدی را هم که منها کنی شیرین تر می شود...بعله.
لب خن د
واسه من که کار ÷یدا نکردی!!1تازه کلی هم واسه دوستام پز داده بودم.÷س همچنان کسی رو ÷یدا نکردی؟!حالا 2 شنبه دارم برمیگردم تهران.درموردش بیشتر میتونیم حرف بزنیم.
ارسال يک نظر