چهارشنبه ۲۴ فوریهٔ ۲۰۱۰

حكايت جدايي

.


مرد به زن گفت:
تو را دوست دارم
خيلي زياد
همانگونه كه قلبم را چون جسمي شيشه اي در مشتهايم مي فشارم
تا جايي كه دستانم خونين شوند
بشكنند
در نهايت محبت

مرد به زن گفت:
تو را دوست دارم
خيلي زياد،
كيلومترها عميق، كيلومترها صادقانه
صد در صد، هزار و پانصد درصد
بي نهايت در صد ...

زن به مرد گفت:
آري، ديدم
با لبهايم، با قلبم، با مغزم؛
با عشق، با ترس، با احترام.
و اكنون هر چه بگويم
آن است كه تو در تاريكي زمزمه وار به من آموختي

و من ديگر
مي دانم:
خاك
-چون مادري زيبا رو-
آخرين و زيباترين فرزندش را شير خواهد داد ...
ولي چه كنم؟
گيسوانم پيچيده اند
بر انگشتان درحال مرگت
و زنده ماندن ديگر امكان ناپذير است.

تو
بايد بروي،
در حاليكه
به چشمان كودكي تازه متولد شده مي نگري ...

تو
بايد بروي،
و مرا ترك كني.


يكديگر را در آغوش گرفتند


كتابي بر زمين افتاد ..

پنجره اي بسته شد ...

و آنگاه جدا شدند ...


ناظم حكمت ران






6 نظر - بي نصيبمون نزاريد:

نرگس گفت...

هوم...چه آشنا و زیباست این شعر...
(لبخندِ مرموزانه و متفکر)

gilda گفت...

salam aleykom,,bale mibinam ke tarif farmoodid az khodetoon hamash :d khob bebin ma yekami negaranim dorost..ama kheili mohkamo moghavem..gamoon nakonam shoma too sene 22 salegi moshkelati ke man daramo dashti!hala...!

نازی گفت...

چه قشنگ بود.عشق ناظم حکمتیاااا

رضا گفت...

.

ترجمه هاي خودم هستند

:)


.

الي گفت...

مرسي از همه راهنمايي هاي كه كردي.
ولي من به چيزي به نام مثبت انديشي اعتقاد ندارم. هميكنه خودتو درك كني و دوست داشته باشي و بعد دنيا و آدما رو درك كني و دوستشون داشته باشي كافيه. خيلي پيچيده نيسنت ولي ممكنه زمان لازم داشته باشيم

زوربا گفت...

غیب شدی مرد مومن /.

.

دنبال كننده ها